اين نثر زيبا را احمد مهر آبادی به ( ماندنی ) هديه کرده است

spring-screensaver-1.jpg
مرد نجوا كنان گفت : اي خداوند و اي روح بزرگ بامن حرف بزن !!!
و چكاوك با صداي قشنگي خواند
اما مرد نشنيد
مرد دوباره فرياد زد : با من حرف بزن !!!
و برقي در آسمان جهيد و صداي رعد در آسمان طنين افكن شد
اما مرد بازهم نشنيد
او نگاهي به اطراف انداخت و گفت : اي خالق توانا پس حد اقل بگذار تا تورا ببينم
و ستاره اي درخشيد
اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد : پروردگارا به من معجزه اي نشان بده
و كودكي تولد يافت و زندگي تازه اي آغاز شد
اما مرد بازهم متوجه نشد و با نا اميدي ناليد : خدايا مرا به شكلي لمس كن
و آن گاه خداوند بزرگ مرتبه دست خود را از آسمان به سوي زمين دراز كرد و مرد را لمس كرد اما مرد با حركت دست پروانه را دور كرد و قدم زنان رفت .

با تشكر از دوست عزيز ( احمد مهرآبادي ) كه اين نثر زيبا را براي ( ماندني ) فرستاد .

/ 2 نظر / 67 بازدید
سپيده

قشنگ بود ممنون![ماچ]