شعری از حميد مصدق

تو به من خنديدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پی من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها است که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا

خانه کوچک ما

سيب نداشت ؟

 

يکی از بينندگان وبلاگ در قسمت پيام ها  جوابی برای اين شعر نوشته بود که برام خيلی جالب بود و حقيقتا لذت بردم . و بهتر ديدم اينجا به اصل شعر اضافه بشه

من به تو خندیدم

 چونکه میدانستم

 تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی !!!

 پدرم از پی توتند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است!!!

 من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک !!!

 دل من گفت : برو

 چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

 می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 که چه میشد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟!!

با تشکر از دوست عزيز((  شوشنا ))

/ 3 نظر / 7 بازدید
هادی

سلام از وبلاگت خيلی خوشم امد.اميدوارم که شما بهترين وبلاگ را داشته باشيد.من سعی می کنم بازم برات نظر بنويسم مانند همین الان.امیدوارم که موفق باشی و همیشه سرافراز.تا بعد خداحافظ...

miranda

به . سلام . چه عجب !!!!!

شوشانا

من به تو خندیدم چونکه میدانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی !!! پدرم از پی توتند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است!!! من به تو خندیدم تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک !!! دل من گفت : برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چه میشد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟!!