داستان مرد بی ايمان

مرد بی ايمان که مربی شنا بود و چندين مدال المپيک داشت ، هر چيزی که راجب دين و خدا می شنيد مورد تمسخر قرار ميداد .

يک شب اوبه استخر سر پوشيده آموزشگاهش رفت .

با اينکه چراغ ها خاموش بود ولی نور ماه برای شنا کافی به نظر می رسيد .

مرد جوان بالای تخته شنا رفت و برای شيرجه زدن دستانش را باز کرد ، ولی ناگهان متوجه سايه ی بدنش شد که بر روی ديوار همچون صليبی به نظر می رسيد .

احساس عجيبی پيدا کرد . به سرعت از پله ها پايين آمد و چراغ را روشن کرد و در آن لحظه ناگهان متوجه شد آب استخر برای تعويض خالی شده است .

/ 2 نظر / 6 بازدید
نازنین

با سلام. تحت تاثير قرار گرفتم. او با ماست چون بايد باشد.موفق باشی.

zizi

وبلاگه باحالی داری بخش داستاناش رو دوست دارم ( ادامه بده )