يک داستان جالب ديگر ( مامانا حتما بخونن )

يکشنبه بود خسته و بی حال اومدم خونه .

تا اين پله های خونه رو بيام بالا جونم به لبم رسيد .پلله ها يه طرف وزن کيسه خرتو پرتا هم يه طرف .

خلاصه با هر جون کندنی بود خودمو به پشته در رسوندم . چون دستم بند بود به زور با شونه هام زنگو زدم که يهو محمود درو باز کرد انگار منتظر من بود .

گفتم : محمود جان قربونت اين کيسه هارو از دستم بگير دستم افتاد .

گفت : مامان مامان مهدی !!

شکه شدم . تنم يخ کرد . گفتم : مهدی چی ؟ حرف بزن بچه . من داداش کوچيکترتو دسته تو سپردم .

گفت : مامان مهدی با ماژيک قرمز رو ديواری که تازه رنگ کردين نقاشی کرده .

داغ شده بودم . با سرعت رفتم سمت اطاق مهدی . درو بازکردم ، مهدی از ترس رفته بود زير تخت . منم از زور عصبانيت تمام ماژيکاشو ريختم تو سطل .و درو محکم بستم .

وقتی رفتم تو اطاق سرجام خوشکم زد .

خيلی شرمنده شدم . قلبم داشت از حرکت وایميستاد .

خدای من !!!! من چيکار کرده بودم .

مهدی روی ديوار با ماژيک يه قلب کشيده بود و توی اون نوشته بود مامان دوست دارم .

رفتم تو آشپزخونه و يه قاب خالی برداشتم و روی ديوار نسب کردم .

هنوز قاب عشق مهدی رو ديوار نسبه .

 

/ 4 نظر / 35 بازدید
siyavash

بابا ايول ايکاش مامانم هم اينو ميخوند دمت گرم

مرورگر

سلام خیلی قشنگ بود مطلبت ...موفق باشی

فا- عین

سلام اميدوارم حالت خوب باشه ..........حتما به مامانم ميگم که بخونه..............

کمیل

پس چرا آپ دیت نمی کنی ؟