شعر کهنه

رياست

شنيدم شبی کارمندی بگفت

دل بنده هرگز رياست نخواست

بگفتم مگر عيب اين کار چيست ؟

بخنديد و گفتا : رياست "ريا "ست !!

(عمران صالحی)

---------------------------------------------

کل کل با خيام

آن قصر که بهرام دراو جام گرفت

بگذاشت به بانگ رهی و وام گرفت

آنگاه بساخت روی آن يک طبقه

آن را به اجاره داد و آرام گرفت

( بهاء الدين خرمشاهی )

-----------------------------------------------

عبور ممنوع

در صحن دلم حضور ممنوع است

هرچيز بجز غرور ممنوع است

برگرد جريمه می شوی ای عشق

چون کوچه دل عبور ممنوع است

(نادر ختايی)

---------------------------------------------------

عقل و زور

ديشب که خانه رفتن من دير شد کمی

زد همسرم به فرق سرم مشت محکمی

گفتم به عمر خويش زنی را نديده ام

زورش به اين زيادی و عقلش به اين کمی

( موسی اسکانی (فارغ) )

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
jasmin

وبلاگت قشنگ بيده . اينارو بگور از خودش در ورکرده

حسن

سلام.چه شعرهای باحال توپی!پسر عموجون خرابتم.يا علی

دلارام

سلام خيلی خوب بيد.خسته نباشيد.